.

.

آرش ثمره عشق من و همسر مهربانم در تاریخ 20/3/1392 مصادف با یکم شعبان چشم به جهان گشود تا زندگی ما را زیبای زیباتر کند.
ایمیل مدیر :

» شایان کوچولو
» نلی مامان رها
» آروین پسملی مهناز
» آرمین پسمل مامی
» سه نفرانه
» کیاراد مامان آرزو
» آشپزی با مامان تینا و سینا
» پاشا جون
» روژان جون دخملی مامان زهرا
» ایلیان پسمل مامانی
» بنیا دخمل الناز جون
» محمدمتین پسمل ساناز جون
» آرش جون پسمل عاطفه جون
» پرنسس آیلین
» ایمان جونی
» آران و باران
» کاکل زری یا نازپزی
» آرمانی پسمل مامان مینا
» سحر جون
» آریا پسملی مامان مریم
» آرمیتا پری دریایی
» سنا پاپلی
» گلهای زندگی خاله لیلا
» آتیلا جون
» گل همیشه بهار آیلین
» آرین پسمل مامان کژال
» بنیتا دختر بی همتا
» نی نی
» محمدرهام هستی مامان و بابا
» آدرینا عشق مامان و بابا
» کارن عشق زندگی
» آشپزخانه دوستم ومن
» آنبسا گلی
» پوریا قند عسل
» رهام جون
» نویان جون
» تینا و رایان جون
» آرتین جونی
» دینا کپلی
» روشا جونی
» مانی جون
» قالب وبلاگ
» ناتان جون
» شاهزاده زیبا آرتین
» آروین خان
» آرتین پسمل مامان سارا
» کوروش جونی
» خرید واسه نی نی ها
» مهرسا زیباترین هدیه خدا
» متین مامان و بابا
» آرینا دخملی مامان مریم
» سارگل من
» شاهین پسملی شیما جون
» سارا و ثنا جون
» آروشا جون
» آرین و آرتین
» آروشا دخمل نازنین جون
» آوا جون دخمل صفورا خانوم
» آراد جون

آنلاین : 1
بازدید امروز : 15
بازدید دیروز : 43
بازدید هفته گذشته : 138
کل بازدید : 41195

width="150" height="20">



RSS
POWERED BY
NINIWEBLOG.COM
موضوع :
نویسنده حدیث تاریخ ارسال چهارشنبه 21 اسفند 1392 در ساعت 18:45

.:: ::.
عکسهای سیزده ماهگی به بعد
موضوع :
نویسنده حدیث تاریخ ارسال سه شنبه 27 آبان 1393 در ساعت 1:08

بعد از جندین ماه تاخیر اومدم عکس بذارم آخه ماشاا... اجازه نمی دی که لب تاپو روشن کنم

دو ماه بعد از تولدت تا یک هفته فقط استفراغ داشتی و بی حال بی حال بودی و بعد از کلی دکتر رفتن بالاخره کاشف بعمل آمد که شازده پسر به خاطر لوزه اش اینطوری شده دکتر گفت گلوت عفونت داره و همین باعث می شه تو نتونی غذا رو هضم کنی تو این حین تو راه رفتنت گرفت و یه شب که من و دسی مامان خونه بودیم یه دفعه دیدیم بدون استفاده از تکیه گاه بلند شدی و راه رفتی

داریم کم کم به هجده ماهگیت نزدیک می شیم ولی شما همچنان حرف نمی زنی اینقد تنبلی که بابا رو می گی با و مامان رو می گی ما الته وقتی گرسنت باشه سریع می گی ماما

و حالا چند عکس از این مدتی که نبودیم

تو این عکس آرشی یوار بر تاب بود که خوابید اصلا کلا سوار تاب می شی خوابت می بره

آرشی از آهنگ و کارتون خوشش میاد بخصوص کارتونهای موزیکال

یه شب با بابا و خاله ها رفتیم رستوران اینقد آتیش سوزوندی من که نفهمیدم چی خوردم

آرش در شهربازی

هرچقد از شیرین کاریات بگم کم گفتم مادر

یه جایگاه به نظر خودش امن واسه پنهان کاریا و قایم کردن وسایلش پیدا کرده بین در ورودی و مبل

 عاشق توپی اگه عکس توپ ببینی یا فوتبال تماشا کنی اینقد بهونه می گیری تا توپ رو نیاریم  آروم نمی شی

اینم اولین توپ بزرگ آرش

 عروسی همکار بابا.من و  بابا و شما و خاله ها و دایی رفتیم.توی عروسی بجهای یکم بزرگتر از شما هلت می دادن و اینگونه بود که هل دادن رو یاد گرفتی

نزدیک مدارس بود که با دسی مامان و خاله ها واسه خرید کیف و لوازم التحریر نمایشگاه رفتیم ولی چیز خوبی ندیدیم فقط این وسط یه بادکنک نصیب شما شد که تا رسیدیم خونه متاسفانه کن فیکون شد

اما از اونجا که وقتی من و بابا مسواک می زنیم خیلی گیر میدی واست مسواک خریدم که دست از سر کچل ما برداری

ای جانم که دالی بازی هم یادگرفتی

یه روز که تنها رفته بودم  بازار واست فرغون خریدم چقد خوشحال شدی مث حرفه ای ها فرغون رو تو خونه دسی مامان می چرخوندی

 

 

 

 

 

 

.:: ::.
کچل شدن آرشی و واکسن یکسالگی
موضوع :
نویسنده حدیث تاریخ ارسال جمعه 27 تير 1393 در ساعت 0:41

هفتم تیرماه بابا مهدی آرشی رو برد آرایشگاه و موهاشو کوتاه کوتاه کرد اینقد آرشی گریه کرده بود که وقتی اومد خونه آب از بینیش سرازیر شده بود و چشماش و بینیش سرخ سرخ شده بود بمیرم واسه پسرم گریهبعد  هم آرش رو بردیم حمام و حسابی باهاش آب بازی کردیم.

دو  روز بعد هم واسه واکسن یکسالگی آرش رو بردیم بهداشت.طبق معمول بابا موقع زدن واکسن از سالن بیرون رفت آرش هم یکم گریه کرد ولی بعد ساکت شد توی مسیر هم واسش کیک خریدم چون آرش رو صبحونه نخورده برده بودیم

این آقا آرش ما حسابی عاشق آشپزخونه است مثل کش تنبون ولش کنم سر از آشپزخونه در میاره البته ناگفته نماند کلا هیچ کشو و کمدی از دست آرش آسایش نداره من هم که همش دنبالش باید جمع و جور کنم

اینحا هم که خاله الی داره  واسه آرش نقاشی می کشه

توی این عکس هم روز اول ماه رمضان آرش با بابا مهدی رفته بودن واسه افطار خرید کنند وقتی برگشتن آرشی حسابی تشنه شده بود

اما توی ماه رمضان امسال حسابی هنر  آشپزیم گل کردخ و هر روز یه نوع غذا واسه آرش و البته بابای آرش درست میکنم

این از ته چین مرغ که البته با گوشتش رو هم درست کردم که یادم رفت عکس بگیرم

این از کیک موز و گردو که شکلاتیش رو هم درست کردم یادم رفت عکس بگیرم

این هم لازانیا که آرشی خیلی دوست داشت

آرشی در کنار ریخت و پاشاش به مامانش در تمیز کردن سفره کمک می کنه

راضی به زحمتت نیستم پسر گلم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.:: ::.
روزهای بعد از تولد و یه بیماری خیلی بد
موضوع :
نویسنده حدیث تاریخ ارسال دوشنبه 16 تير 1393 در ساعت 17:34

روز بعد از تولد من و بابایی و شما رفتیم خونه دسی مامان و من رفتم سرکار وقتی از اداره برگشتم مامانم گفت که آرشی زیاد پی پی کرده منم گفتم شاید بخاطر کیک تولدشه که خورده

شنبه بیست و جهارم خرداد که شما رو بردیم بهداشت تا واکسن یکسالگیتو بزنی خانمی که وزن و قدتو گرفت برات وزن ویژه نوشت آخه گفت آرشی نسبت به سنش وزنش کمه و وقتی خواست واکسنت رو بزنه استفراغ کردی و از اونجا بود که نگرانی ما بیشتر شد باز خدارو شکر که قبل از واکسن حالت بهم خورد

بابا گفت شاید گرمازده شدی بردیمت خونه  طرفای ساعت چهار دوباره بالا آوردی و  دیگه من و بابایی صبر نکردیم و شما رو بردیم بیمارستان ابوذر دکتر گفت یه بیماری ویرویسیه و باید از دارو استفاده کرد و نباید احازه بدیم آب بدن شما کم بشه خلاصه اینکه تا دوازده روز من در حال شستن و شما در حال پی پی کردن بودی طوریکه ختی شما رو دو تا پوشک می کردم ولی باز لباست کثیف می شد توی این دوازده روز چندین دکتر بردمت و حتی دواهای مختلف عطاری هم بهت دادم ولی فایده نداشت ختی آب می خوردی سریع دفعش می کردی  من و دسی مامان خیلی واست گریه کردیم دیگه اعصاب همه خرد شده بود هر بار هم که می بردمت دکتر وزن کم می کردی دو روز هم تب شدید داشتی عزیزم.

انشاا... هیچ مادری این روزای من رو تجربه نکنه

و اما بریم سراغ عکسا اول یه عکس از آرشی که بین بادکنکا گم شده می ذارم

 

 

روزای اول مریضیت با خاله الی رفته بودیم جواب آزمایشت رو بگیریم بعد یه چن دقیقه ای تو پارک نشستیم

این هم برای زمانیه که شما تب کردی همون روز موهاتو یه دفعه ای کوتاه کرده بودم

 

.:: ::.
تولد تم دار آرش جون
موضوع :
نویسنده حدیث تاریخ ارسال جمعه 13 تير 1393 در ساعت 2:27

پسر گلم ببخشید که خیلی دیر این پست رو برات می ذارم ولی دلیلش روزهای بعد از تولدته که توی پست بعدی توضیح می دم.

انگار همین دیروز بود که تو فرشته کوچولوی ناز و دوست داشتنی ما رو غافلگیر کردی و یک ماه زودتر پا به این کره خاکی گذاشتی حتما تو هم دلت واسه مامان و بابا تنگ شده بود و مثل ما بیقرار بودیچشمک حالا که فکر می کنم میبینم چه خوب که زودتر اومدی من که دیگه تاب و تحمل نداشتم .راضی

عزیز مامان توی این یکسال با تو  خیلی چیزا تجربه کردم و آموختم و فهمیدم مادر بودن چه حس قشنگیه و چقد مقدسه.خیلی ممنون از لحظات زیبایی که توی این یکسال برای من و بابا جونت خلق کردی.

خلاصه بگم عزیزم خوشگلم قند عسلم تولدت مبارک.

من و بابا عاشقتیم دیوونتیم دوستت داریم .........بوسبوسبوس

چون امسال اولین سال تولدت بود من و بابا تصمیم گرفتیم یه تولد تم دار واسه آرشی جونمون بگیریم از اونجا هم که من تم زنبوری دوست داشتم قرار شد تم تولد آرشی زنبوری باشه

از چند روز قبل از تولد تزئینات رو سفارش دادم و بعد هم دنبال لباس  واسه آرش بودم ولی لباسی که با تمت جور دربیاد پیدا نکردم واسه همین تصمیم گرفتم آقا آرش شب تولدش تیپ کلاسیک بزنه

تولد آرش جون دو روز با تاخیر یعنی بیست و دوم خرداد که پنج شنبه می شد برگزار شد

 

روز تولد و یه روز قبل از اون برای اینکه کارام رو راحت انجام بدم آرش رو  از صبح تاشب پیش مامانم اینا گذاشتم خداییش چقد ندیدن آرش واسم سخت بود.توی این مدت هم خاله الی و ابایی خیلی کمکم کردن واقعا دستشون درد نکنه

واسه تولد پنج تا از دوستام و عمه آرش رو دعوت کردم که دو تا از دوستام نتونستن بیان

ساعت تولد هشت عصر بود ولی دیگه طرفای نه بود که اولین مهمون یعنی مهناز حون به همراه پسملش آروین و خواهرزادش هستی بالاخره تشریف آوردن بعد هم که هدی جون  به همراه خواهرزادش آنیتا حانم و زهرا جون  به همراه روژان جونم و در آخر هم عمه سمیه به همراه دخملش ساغر تشریف آوردن

اما بریم سراغ عکسای تولد

این از کیک آرشی جون اول قرار بود کیک شکل زنبور باشه که بعد از سفارش زنگ زدن و گفتن قنادمون کذاشته رفته و اینطور شد که تصمیم گرفتم عکس آرشی رو روی کیک بذارم

 

 این هم از تزئینات تولد

بادکنکها که بیشتر کار بابا و خاله الی بود

فلش راهنما

تزدینات روی در ورودی

ریسه لباسهای نوزادی

 ریسه بالای میز شام

ریسه عکس یک سالگی

ریسه تولدت مبارک

میز شام

الویه با تزئین گل آفتابگردان و رولت کالباس

دسر شامل دسر چندرنگ،پرتقالی و آکواریوم

میوه های به سیخ کشیده شده

این هم نمایی از میزه شام

این هم لیبل نوش جان با عکس آرش گلم

و اما مهمونای کوچولوی تولد

روژان جونم

ساغر دختر عمه آرش

آروین پسمل دوستم مهناز

از آنیتا جون و هستی جون هم عکسی ندارم

اما گیفتای مهمونا هم شامل عکس سه نفره من و بابایی و آرش جون به همراه پاستیل بود

و اما بریم سراغ کادوهای آرشی

خاله الی هم چون از دو سه روز قبل به من کمک می کرد فرصت نکرد روز تولد کادو بده که دو سه روز بعد رفت بازار و این کفشای خوشگلو واسه آرش خرید

دست همه درد نکنه که افتخار دادن و توی تولد آرش شرکت کردن

این هم از شاه داماد که خداییش اون شب خیلی پسر گلی بود و اصلا من رو اذیت نکرد

فردای تولد هم با یک اس ام اس ناقابل از زبان آرش از مدعوین تولد تشکر کردیم

آرش جان مامان و بابا بازم  میگیم تولدت مبارک

 

 

 

 

 

 

 

.:: ::.
یازده ماهگی
موضوع :
نویسنده حدیث تاریخ ارسال چهارشنبه 11 تير 1393 در ساعت 15:45

توی این ماه اتفاقات خاصی رخ نداد فقط اینکه تو گل پسر همچنان به همه جا  آویزون می شی ،عاشق سشوار و جارو برقی هستی در عوض از صدای مخلوط کن می ترسی،یه پا رقاص هم که هستی و آهان اینقد که بابا رو دوس داری من رو تحویل نمی گیری

خیلی دست و دلبازی و هرچیزی که می خوری به دیگران هم تعارف می کنی

بعضی وقتا هم وقتی چیزی روی زمین ببینی بجای خوردن رو به ما میدی

چهارشنبه هفتم خرداد یکی از دوستان دوران دبیرستانم به نام هدی من و دو تا دیگه از دوستای مشترکمون که اونا هم از دوستان دوران دبیرستانم بودن رو خونشون دعوت کرد ما چهار تا بعد از سالها بی خبری از هم دوباره دور هم جمع شدیم بعیر از هدی که هنوز بچه دار نشده میترا و مهناز هرکدوم پسر گوگولی داشتن.اونشب بچه ها خونه هدی رو ترکوندن ولی خداییش خیلی خوش گذشت.

آرشی،آرمین پسر میترا و آروین پسمل مهناز ، به زور بغل هم نشوندیمشون

 بالاخره بعد از یک ماه و اندی عکسای آتلیه که یک هفته بعد از تعطیلات عیذ نوروز گرفته بودیم حاضر شد

 

 

یه عکس دیگه هم بود که چون خانوادگی بود نشد بذارم

 

.:: ::.
سفر به همدان
موضوع :
نویسنده حدیث تاریخ ارسال سه شنبه 10 تير 1393 در ساعت 3:05

دوازدهم اردیبهشت ماه مامانبزرگ بابا مهدی فوت شد و من و بابا مهدی تصمیم گرفتیم برای عرض تسلیت و شرکت در مراسم هفتم به نهاوند که یکی از شهرهای استان همدانه سفر کنیم.حیف شد خیلی دوست داشت آرشی رو ببینه.روحش ساد.

جونم براتون بگه چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ساعت شش صبح راه افتادیم.واسه صبحونه اندیمشک توقف کردیم و یه صبحونه دبش به بدن زدیم

آرشی تازه از خواب بیدار شده

بعد از مراسم یه شب عمو مجتبی ما رو واسه شام خونشون دعوت کرد

آرشی در جال بازی با علیرضا پسر عمو مجتبی .علیرضا عاشقت شده بود و همش می گفت من و آرش کپی همیم.علیرضا در حال اتمام کلاس دوم بود

از اونجا که بابا عاشق کبابه میخواد تو رو هم مثل خودش کبابی کنه.توی نهاوند یه کبابی قدیمی و خوب  به نام هبت وجود داره بهتون توصیه میکنم حتما یک بار هم که شده کبابش رو امتحان کنید

شنبه راه افتادیم سمت همئان از لحظه ورودما به همدان آقا بارون زد که بیا و ببین

شب اول قرار شد با بابا و دایی بریم بازار ولی اینقد بارون زد که مثل موش آب کشیذع فقط تونستیم بریم یه پیتزایی معروف به نام اسپی یاس.دایی پیتزا یونانی من پیتزا چیلی و بابا پیتزا زبان سفارش دادیم اتفاقا همون شب ماهگردت بود و تو عزیز دل یازده ماه شدی

 

 

 توی جاده گنجنامه چند تا باغ رستوران هست که به پیشنهاد دایی واسه ناهار رفتیم باغ رستوران ساحل.دایی پیشنهاد دیزی من کباب قفقازی و بابا پیشنهاد کباب دنده داد خداییش غذاش حرف نداشت زیبایی باغ هم که دیگه جای خودشو داشت

دوشنبه هم رفتیم لاله جین

من برعکس دو سال پیش امسال کم خرید کردم

خلاصه این هم از سفر به همدان توی این سفر تو داشتی دندون در می آوردی یه ذندون بالا و یه دندون پایین

 

 

 

 

 

 

.:: ::.
موضوع :
نویسنده حدیث تاریخ ارسال جمعه 16 خرداد 1393 در ساعت 12:54

از اونجا که نوشتن ادامه ده ماهگی برام غیر ممکن بود(به علت ایراد دار شدن ابزار)به همین دلیل یه پست جدید می ذارم

یکی از سرگرمیهای  ده ماهگیت این بود که چوب بلزت رو بندازی زو زمین و صدا بده اونوقت به بهونش بری تو آشپزخونه

آرشی در حمام.کلا دیگه پسر خوبی شدی و از حمام نمی ترسیچشمک

یه شب با خاله الی رفتیم بستنی بخوریم و تو رو هم سوار  اسب و ماشین سکه ای کردیم

آرشی در حال پازل بازی کردن با بابا مهدی

آرشی مثل یه پسر خوب داره با لوگوهاش بازی می کنه

.:: ::.
ده ماهگی
موضوع :
نویسنده حدیث تاریخ ارسال شنبه 27 ارديبهشت 1393 در ساعت 23:39

باز هم این مامان تنبل که نه پر مشغله دیر اومد ده ماهگیت رو تبریک بگه.

عزیز مامان عسل مامان و بابا ده ماهگیت مبارکهورا هوراهوراعزیزم انشاا... صد سالگیت رو بهت تبریک بگیم.تو را خدا می بینید با یه تیر دو تا نشون زدمخنده

یه روز عصر من و پسمل گلم آرشی واسه اولین بار با همدیگه رفتیم خرید البته نزدیک خونه

بعد هم دو تایی رفتیم پارک نزدیک خونه و از خودمون پذیرایی کردیم.برای اولین بار به پسری چی پلت دادم.

پانزدهم فروردین تب کردنا و بی قراری های آقا پبملون شروع شد و تا یک هفته ادامه داشت بی دلیل هم نبود پبملم داشت دو تا دندون بالایی رو در می آورد

بمیرم برات مادر که چقد درد کشیدی ولی در عوض دو تا مروارید دیگه درآوردی عسیسم.مبارکت باشه عزیز دلم.

یه شب من و دسی مامان با آرشی رفتیم بازار آخر شب دایی علیرضا اومد دنبالمون بعد رفتیم فالوده بستنی خوردیم . برای اولین بار آرشی فالوده خورد.

 اما یه روز که داشتم آشپزی می کردم گذاشتمت تو نی نی لای لای و تو هم برای چند دقیقه بازی کردی

 بعدش هم ایستادی و گریه که من رو در بیارید دیگه

 

ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
مادرانه
موضوع :
نویسنده حدیث تاریخ ارسال دوشنبه 1 ارديبهشت 1393 در ساعت 19:17

مادر دستی بر گهواره دارد و دستی در دست خدا،آنگاه که مادر گهواره را تکان می دهد عرش خدا به لرزه در می آید و فرشتگان سکوت می کنند تا زیباترین سمفونی هستی را بشنوند: لالایی مادر

خدایا ممنونم که طعم مادر بودن رو به من چشاندی.چه حس قشنگی است وقتی کودکت تو را مادر صدا می زند و چقدر شیرین است وقتی برای اولین بار انگشتت را در دستان کوچکش می گذاری و تا می تواند فشار می دهد.

 

 

 

.:: ::.
گردش عید
موضوع :
نویسنده حدیث تاریخ ارسال پنجشنبه 28 فروردين 1393 در ساعت 15:49


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

عبور بدون رمز ممنوع


.:: ::.
عناوین آخرین مطالب بلاگ من


صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد


.:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.